خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

اسباب‌كشي

به دليل اينكه سيم wordpress همچنان زير پاي برادرا گير كرده، صاحب چشم‌هاي سبز با اجبار به blogfa اسباب‌كشي مي‌كند

باز هم 19 بهمن

آنکه بر در می‌کوبد شباهنگام به کشتن چه آمده است؟

به کشتن من، فکر و اعتقادم، آنچه می‌اندیشم یا برای کشتن ترس و واهمه خود از بیداری و اندیشه من؟

آنکه بر در می‌کوبد شباهنگام به من یاد داد که من هم به عنوان ذره‌ای از این دریای بیکران، سنگ را در هم خواهم کوبید اگر بجوشم، اگر بیدار شوم و اگر از جای برخیزم

آنکه بر در کوبید شباهنگام به کشتن چراغ آمده بود

امروز دلم چلچراغی‌ست از معرفت، از آگاهی

چلچراغی که راه را نشانم می‌دهد و بیشتر می‌اندیشم از دیروز

من چه می‌دانستم…

“در این روزهای سرد یادی از حمید مصدق برای عاطفه‌های یخ زده‌مان”

من گمان می‌کردم
دوستی همچون سروی سرسبز
چارفصلش همه آراستگی‌ست
من چه می‌دانستم
هیبت باد زمستانی هست
من چه می‌دانستم
سبزه می‌پژمرد از بی آبی
سبزه یخ می‌زند از سردی دی
من چه می‌دانستم
دل هر کس دل نیست
قلبها ز آهن و سنگ
قلب‌ها بی‌خبر از عاطفه‌اند

من چه می‌دانستم…


“این شعر را به دل ساده و تنگ ِ این روزهای خودم تقدیم می‌کنم”

تو چه ساده‌ای و من چه سخت
تو پرنده‌ای و من درخت
آسمان همیشه مال توست
ابر زیر بال توست
من ولی همیشه گیر کرده‌ام
تو به موقع می‌رسی و من،
سال‌هاست دیر کرده‌ام.
خوش به حال تو که می‌پری!
راستی چرا
دوست قدیمی‌ات _ درخت را _
با خودت نمی‌بری؟
فکر می‌کنم
توی آسمان
جا برای یک درخت هست.
هیچ کس در ِ  بزرگ باغ آفتاب را
روی ما نبست.
یا بیا و تکه‌ای از آسمان برای من بیار
یا مرا ببر
توی آسمان آبی‌ات بکار.
خواب دیده‌ام
دست‌های من
آشیانه تو می‌شود
قطره قطره قلب کوچکم
آب و دانه تو می‌شود.
میوه‌ام
سیب سرخ آفتاب
برگ‌های تازه‌ام
ورق ورق
نور ناب.
خواب دیده‌ام
شب، ستاره‌ها
از تمام شاخه‌های من
تاب می‌خورند.
ریشه‌های تشنه‌ام
توی حوض خانه خدا
آب می خورند.
من همیشه
خواب دیده‌ام، ولی…
راستی، هیچ فکر کرده‌ای
یک درخت
توی باغ آسمان
چقدر دیدنی‌ست!
ریشه‌های ما اگر چه گیر کرده است
میوه‌های آرزو، ولی
رسیدنی‌ست.

“عرفان نظرآهاری”

…آيا واقعا به اين قلب کوچک توجه داري؟

آرزو مي‌کنم اي كاش همين‌طور بود تا من محكم و استوار در حريم عشق تو گام برمي‌داشتم

بسیار مشتاقم با تمام وجود احساس کنم تو عشقت را درباره من هم ابراز می‌کنی

باز هم به من خاطرنشان کن که محبت تو هميشه شامل حالم مي‌شود

قلبم را مالامال از عشق و آرامش بي‌پايان خود بگردان

عشق آدمي مرا افسرده و غمگين كرده و با دلي شكسته،‌ ميدان مبارزه براي ادامه زندگي را در مقابلم قرار داده

عشقي را به من نشان بده كه هرگز دلتنگي و ناراحتي در آن راهي نداشته باشد و من از این که با تو صادق و یکرنگ هستم احساس حماقت نکنم

عشقی صاف و زلال که نیاز نباشد بترسم از فردا، که نکند گل‌آلوده شود اگر ندانسته خطایی کردم

عشقي كه بدانم تو دوستم داري حتي با همه بدي‌هايم و اشتباهاتم، گداي محبتت نباشم و تو مهربانانه مهري دائم و هميشگي داشته باشي و لطفت به جان و روحم گاه‌وبيگاه نباشد

به دنبال نگاهی هستم که مرا از پس دیوانگی‌ام بفهمد و تنها تو هستی که می‌دانی سادگی از ته دلبستگی‌ام پیداست

تنها تو هستی که  قدر پاکی و سادگیم را می‌دانی و همیشه مي‌خواهي مرا بی هیچ منتی

می‌دانم اين عشق ابدي توست كه احساس دوست داشتن ديگران را به من ارزاني می‌بخشد و قلبم را روشن می‌كند

عشق بي‌پايان توست كه امروز مرا وا می‌دارد تا بدون چشم‌داشتی ديگران را دريابم

تو گفتی  اين همه انسان را آفريدی تا عشق و علاقه‌ات را به من،يعني انسان ثابت كنی

تو گفتی برگرد اگر صد بار هم خطا کردی

مهربان ِ هميشگي‌ام؛ خسته‌ام و دلزده از اين وابستگي‌ها، من راه را و درگاه تو را گم كرده‌ام و روزهايم شده به سياهي شب و شب‌هايم پر است از اضطراب و آشفتگي

قلبم و روحم درد دارد و مرهم اگر ندهي، مي‌ميرد اين ساده دل

می‌خواهم برگردم و امید دارم که دیر نکرده باشم

می‌خواهم شگفتي ِ مهربانی و سخاوت بیکران تو را نسبت به بندگانش به همه ثابت كنم

می‌خواهم تا دیر نشد دوباره پیدایت کنم و می‌دانم تو مهربان‌تر از این هستی که خطاهايم را نبخشی، دستم را نگیری و در آغوشت راهم ندهی…

………………….

گر كسی مرا خواست،
بگویید رفته باران‌ها را تماشا كند
بگویید برای دیدن توفان‌ها
رفته است
و اگر باز هم سماجت كرد،
بگویید رفته است تا دیگر باز نگردد…

“بیژن جلالی”

سلامی دوباره به آزادی

امروز، 5 آبان

امروز چهارشنبه 5 آبان ِ 1389، ذکر امروز صد مرتبه” یا حَیُّ یا قَیُّوم“، ای زنده و ای پاینده، تو را سپاس که یکسال بزرگتر شدم و به اندازه یکسال به تجربه‌ها، شادی‌ها و غم‌هایم افزودی. تو را شکر که قلبم را مالامال از عشق خداوندیت کردی و دلم را آرام و گرم می‌کنی تا در دنیای بیکرانت استوار گام بردارم. و باز هم شکر به خاطر همه موهیت‌هایت، به خاطر آنها که این روزها بیشتر دوستشان دارم و آنها که به تازگی مهمان محبت قلبم شده‌اند، سپاس تو را که همیشه مرا نگهداری…

حس زیبای مادری یکی از حس‌های زیبای انسانی است که خداوند در وجود همه زنان به ودیعه گذاشته؛ حسی که شاید تا مادر نشوی و کودکت را در آغوش نکشی قادر به درک آن نباشی. حسی که زیبایی و لطافتش انسان را به یاد عشق بی‌کران الهی می‌اندازد. همین روزها در سفری به تالش با حضور ایلیا و ایرسای نازنین این حس ناب را در درونم احساس کردم و به یاد این شعرِ پروین افتادم: “خوشبخت طایری که نگهبان مرغکی- سرسبز شاخکی که بچینند از آن بری”

“سارای عزیزم، آرزو دارم در پناه مهربان ِ یگانه باغ دلت همواره سرشار باشد از میوه‌های خوش‌طعم محبت و سرزندگی برای شیرین کردن کام همسر و فرزندان نازنینت”

واژه که تسکین نمی‌دهد…

به فرض چند پائیز دیگر هم؛ 5 آبان جشنی به پا شود یا نشود تا نزدیک شدن به نقظه آخر را به یاد آورم. از پشت سر شروع کنم و بشمارم یکی یکی سال‌های رفته را و همین که به سی‌وسومین بهار رسیدم دیگر قادر به شمردن بهارهای پیش‌رو نباشم.

به فرض که چند زمستان دیگر هم چشم‌ها را ببیندم و باز کنم و بهاری نو را بو کنم.

به فرض بیشتر تمرین کنم تا سرسختانه چشم‌ها را تنگ کنم و دست بگذارم روی موهایم تا کمتر پریشان شود وقتی بادهای زندگی تند می‌وزند. تا هر روز آبدیده‌تر شوم از دیروز و ببالم به این که روزی کوهی خواهم شد ستبر؛ که سختی‌اش دماوند را هم به سُخره می‌کشد.

به فرض بنویسم از عیدهایی که هر چه گوش کردم، نشنیدم صدای ماهی وسط تنگ را که چطور با عجله لب‌هایش را باز و بسته می‌کرد تا چیزی بگوید و آخر هم مُرد و دریغ که کسی برای گریه نکرد. دمش را گرفتیم و پرت کردیم وسط باغچه حیاط.

به فرض که باز هم نوشتم و گفتم از هزاران علامت سئوال پر شده در انبار زندگی‌ام که شاید بند پیراهن آخرتم باز شود و راز سر به مُهر هیچ کدامشان باز نشود.

به فرض که به یاد بیاورم روزها را که به چه سختی گذشت از میانه بهمن تا اول اسفند سال پیش و چه سخت‌تر می‌گذرد از همان اسفند سرد تا این تابستان گرم. و ندانم که بود که خنده را می‌خواست گم کند از لب‌هایم.

به فرض چند حادثه دیگر هم تَر کند چشم‌هایم را و بنویسم یا ننویسم از آنها که می‌آیند و می‌روند و می‌رنجند از مَرام این دل که خواست تنها پای یک دل نشسته باشد.

به فرض که ابلهانه یا عاقلانه احساس دخترانه‌ام را از طعم نمی‌دانم گس، تلخ و یا شیرین عشق بی‌بهره کنم و بترسم پا عرصه مستِ پنهان و پیدای این روزهای همه آدم‌های عالم بگذارم و هر سال و هر ماه تارهای وحشی گیسوان پر احساس دلم را کوتاه کنم با قیچی غرور، که نکند بیهوده عاشق شوند.

به فرض حرف مادر را آویزه گوش کنم که”تا کارها پریشان نشود به سامان نرسد” و دلخوش کنم که امور باید پریشان‌تر از این بشود و اندکی صبر بایدم تا بهار.

به فرض بنویسم از آینه، که هر بار به یادم می‌آورد یکی از چراغ‌های خاموش چهره‌ام را و خطی را که از اندوه می‌افتد بر پیشانی‌ام-تو بگو انگار بار اول است می‌بینم این جور را- و مات می‌مانم.

به فرض که شکایت کنم از خیاط روزگار که چین دلبرانه‌ای به یقه پیراهن سفید بختم نزد و اخم کنم به کاتب این زندگی که برایم دیکته‌ای پر از غلط نوشت.

به فرض بگویم از هر روز صبح، که به امید روزی نو راهی روزگار می‌شوم و بنویسم از شب که با حدیتی همیشگی چشم از روز برمی‌دارم.

به فرض بنویسم از گوش‌هایم که هر روز تیزتر می‌شوند تا گاهی صدایی از آسمان صدا کند صاحبش را و سر شوق بیاید که نگاه خدایی آن بالا می‌پایدش و دستی سایه انداخته بالای سرش، ولی در هیاهو گم شود صدا و باز بماند حیران وسط این زندگی.

به فرض بگویم و بنویسم همه اینها را…

اما واژه که تسکین نمی‌دهد

در تعريف خبرنگار گفته مي‌شود: خبرنگار کسي است که با اتکا به ذوق و استعداد شخصي، پس از گذرانيدن دوره آموزش تخصصي و همچنين با توجه به مسووليت اجتماعي که اين پيشه بر گردن او مي گذارد، وظيفه به دست آوردن، آماده کردن، گردآوري و سامان دادن اخبار و انتقال آنها را با وسايل ارتباط جمعي (مطبوعات، راديو، تلويزيون و خبرگزاري) به مخاطبان برگردن دارد.

همیشه بر اساس این تعریف در ایفای نقش خود در جامعه کوشیده‌ام؛ در جستجوی خبرهای حوزه تخصصی خود بوده‌ام و همواره به این توجه داشته‌ام که ذهن مخاطب را نباید دست کم گرفت و نباید فراموش کنم که من و حرفه‌ام در قبال مخاطبان مسئول هستیم.

حال چند وقتی‌ست خودم خبرساز شده‌ام و حکایتم زبان به زبان می‌چرخد و آشنا و ناآشنا در ذهنشان علامت سئوالی به بزرگی برج میلاد نقش می‌بندد. البته خبرم زیاد هم دست اول نیست و خیلی‌ها به همین شیوه خبرساز شده‌اند. آنچه از همان ابتدا ذهنم را مشغول کرد این بود که؛ اینبار سوژه خبر خودم هستم و باید در تنظیم این خبر دقت نظر بالایی داشته باشم.

اینکه خبرم را به شیوه هرم وارونه تنظیم کنم و آنها را که به نظرم بهتر و مهم‌تر می‌آید را همان اول خبر بنویسم و ذهن مخاطب خودم را برای شنیدن آماده کنم و در نهایت به مقصود و قضاوت دلخواه خودم برسم و یا شیوه تاریخی را انتخاب کنم و از اول همه را بنویسم و قضاوت را درباره آچه بر من گذشت را به خوانندگان واگذار کنم…

یا شیوه سخت خبر و یا نرم خبر برگزینم برای بازگو کردن آنچه چند وقتی‌ست در کتری دلم غُل‌غُل می‌کند و از میان ارزش‌های خبری ـ دربرگیری، استثنا، بزرگی، مجاورت، شهرت، تازگی-  کدامیک را در اولویت قرار دهم تا خبرم ارزش بیشتری برای خوانندگانم داشته باشد…

همه انگاره‌سازی‌ها و انواع تئوری‌های بیان خبر را کنار می‌گذارم و به این فکر می‌کنم، چرا منت قلم را بکشم. من که خبرم  نُقل مجلس دیروز و امروز مخاطبانم شده، بگذار خودشان بخوانند این خبر نانوشته و تنظیم نشده را و خودشان هر طور که می خواهند قضاوت کنند.

هر سال 4 مرداد مصادف با سالروز مرگ احمد شاملو، هيچ كاري هم كه نكنم، خواندن چند بيت از شعرهاش را از خودم دريغ نمي‌كنم. عشق و دوستي، ستيز و ساختارشكني را هميشه در شعرهايش يافته‌ام. وقتي كه بيزار مي‌شوم از دنيا و ظلم آدم‌هايش و گاهي كه احساس و عاطفه‌ام لطيف مي‌شود، دفتر شعرش را كه مي‌گشايم بلند بلند مي‌خوانم آنچه را سال‌ها پيش سرود.

*********************************************

روزي ما دوباره كبوترهايمان را پيدا خواهيم كرد

و مهرباني دست زيبايي را خواهد گرفت

*

روزي كه كمترين سرود بوسه است

و هر انسان براي انسان برادري است.

روزي كه ديگر درهاي خانه‌هاشان را نمي‌بندند

قفل افسانه‌ئيست

و قلب براي زندگي بس است.

روزي كه معناي هر سخن دوست داشتن است

تا تو به خاطر آخرين حرف دنبال سخن نگردي

روزي كه آهنگ هر حرف، زندگي‌ست

تا من به خاطر آخرين شعر رنج جست‌وجوي قافيه نبرم.

روزي كه هر لب ترانه‌ئيست

تا كمترين سرود، بوسه باشد.

روزي كه تو بيايي،‌براي هميشه بيايي

و مهرباني با زيبايي يكسان شود

روزي كه ما دوباره براي كبوترهامان دانه بريزيم…

*

و من آن روز انتظار مي‌كشم

حتي روزي كه ديگر نباشم.

افق روشن از مجموعه هواي تازه

بوسه بر قلم شکسته…

“…رسالت خبرنگاری‌ام ایجاب می کند وقایع را بنگارم و حقایق را بنویسم، حتی اگر به زیانم باشد… قلم برایم مقدس است. تقدیس قلم را عبادت می‌دانم چه آنکه پروردگارم به آنچه قلم می‌نویسد سوگند یاد کرده… در این سال‌ها هماره سعی کرده‌ام رسالتم را به نحو مطلوب انجام دهم. هماره سعی کرده‌ام به دور از قضاوت‌های ذهنی، آنچه می‌نویسم بر پایه واقعیات باشد هر چند که برخی ها را خوش نیاید از آنچه می‌نویسم. تاکنون از شغل و حرفه‌ام شرمسار نبوده‌ام. حتی برای اعتلای فعالیت حرفه‌ای خود از خیلی چیزها گذشته‌ام؛ پول و امکانات مادی، فرصت‌های شغلی… اگرچه به اقتضای درآمد اندکِ کاری هیچگاه در رفاه مادی نبوده‌ام ولی دلخوش داشته‌ام که هماره حرمت قلم را نگاه داشته‌ام و آن را به متاع ناچیزی که این روزها زیاد به چشم و دست می‌آید، معاوضه نکرده‌ام…”

امروز که نه؛ 14 تیر ماه همزمان با روز قلم، مطلب یکی از روزنامه نگاران که نمی‌دانم این روزها کجاست و چه می‌کند، به یادم آمد و فکر کردم آوردن بخشی از درددل هایش خالی از لطف نباشد.

امروز، روز قلم است و من هم یک خبرنگارم که ابزار کارم قلم است. سال هاست که می‌نویسم و به دنبال خبر می‌گردم. بماند اینکه گاه خودم خبر می شوم و قصه ام می شود، حکایت خیاط که عاقبت در کوزه افتاد و نقل اوضاعِ نا به سامانش را همه به هم گفتند.

می دانم وقتی لیلا به عنوان یک روزنامه‌نگار، مطلب”حرمت قلم را پاس می‌دارم” را می‌نوشت دلش از بسیاری بی حرمتی‌ها و سطحی‌نگری‌ها به درد آمده بود و شاید زبانی برای بازگو کردنش نداشت و به قلم پناه برد.

این روزها قلم من، لیلا و امثال ما می گرید از آنچه بر ما می‌گذرد.

حکایت من و لیلا، حکایت قلمی است که این روزها حرمتش نگه داشته نمی‌شود و توبیخ و محکوم می‌شویم به چهاردیوارهای سرد و سنگی به خاطر این که تطمیع نشدیم و از نگاشتن حقایق منصرف نمی‌شویم.

لیلا و دیگران را نمی‌دانم؛ خودم را می‌گویم که این روزها می‌رود قلمم را با نگاهی اشکبار تا آرشیو ابزار غیرقابل استفاده مشایعت کنم، پیراهنِ خبرنگاریم را به درآورم از تن و بیاویزم به چوب رختی لباس‌های تنگ شده بر پیکرم و تنها شب‌ها که چشم‌ها و گوش‌ها خوابند و غافل؛ برای یادآوری خاطرات روزهای قلم‌فرسایی و سخن سرایی ها بیرونش بیاورم، نگاهش کنم و دوباره بگذارم سرجایش که می‌ترسم از این روزها که دوباره بیاید سراغم و من آنقدر قدرت ندارم که تابِ تلخی دوباره این روزها را داشته باشم.

من خبرنگارم و می‌دانم قدرت و توانم نه تنها به عنوان یک خبرنگار، بلکه به عنوان یک انسان بیش از این‌هاست که این روزها می‌بینم و می‌شنوم ولی نمی‌دانم چه بر سر روح و احساس، قلم و حرفه‌ام، زندگی و روزگارم آمده که همه را بوسیده‌ام و گذاشته‌ام کنار و به پیله خودم خزیده‌ام.

می‌دانم همه سختی‌ها را چشیده ام به تلخی، کوه‌ها را بالا رفته‌ام به سختی و سراشیبی‌ها پیموده‌ام به رنج و امروز، روزِ کمی صبر و تأمل بیشتر است تا رسیدنم به منزل مقصود. می‌دانم تا تندیس شدنم راهی نیست ولی این هنر را در خود نمی‌بینم بیش از این ضربه‌های تیشه روزگار را تاب آورم.

نمی‌دانم، شاید جا زده‌ام…

چه بر من می‌گذرد؟

امروز دوباره دنگ دنگ صدا می‌آید و می‌گویند آی بیا قهرمان، نوبت کشتی دوباره تو با روزگار است؛ کم آورده‌ام و می‌خواهم قلم شکسته‌ام را ببوسم و زمین بگذارم و سر بنهم به بالش بی‌قیدی و بی‌خیالی و پلک‌هایم را فشار دهم روی چشمانی که خوابشان نمی‌آید…

 

امروز روز پدر است و طبق عادتی قدیمی به پدرها تبریکی خشک و خالی می گوییم.

پدر پارسال رسم را عوض کرد و از آنجا که همه چیز در زندگی صاحب چشم های سبز وارونه است؛ دست پیش آورد و کادو داد و چشم های صاحب چشم های سبز شور شد از اشک. امسال فاصله ها این امان را به ما نداد که ببوسیم و ببوییم یکدیگر را و حتی همان عادت قدیمی را تکرار کنیم.

به ذهنم رسید یکی از غذاهای مورد علاقه پدر را بپزم و بگویم نسیمی مهربان بوی دلمه های دست پختم  را برای مشام پدر ارمغان ببرد.

روزت مبارک پدر

چندي پيش طي يك دوره آموزشي با گروهي از زمين‌شناسان كشور دوست و برادر افغانستان همسفر شدم. در قطار نشسته بوديم كه يكي از زمين‌شناسان محترم كشور دوست و برادر در حالي كه به چهره‌ام خيره مانده بود، با صدا و حالتي منقلب گفت: “مرضيهَ جان: دلبري‌ام مي‌آيد!” در حالي كه حالت روحي و رواني‌ام با شنيدن اين جمله، از ايشان منقلب‌تر شد، گفتم:” جااااااااااااااااااااان” و ايشان منقلب‌تر فرمودند:” دلبري‌ام مي‌آيد. قرص‌هاي دلبري‌ام را هم با خود به همراه نياورده‌ام.” منقلب‌تر پرسيدم:” مگر دلبري قرص هم مي‌خواهد” زمين‌شناس كشور دوست و برادر كه ديگر قادر به كنترل خود نبود، گفت:” آري، قرص مي‌خواهم كه دلبري‌ام نيايد!”گفتم:” نه به جان خواهر، شما قرص را ول كن. حالا چه نيازي به قرص مي‌باشد” كه فرمودند: “اگر همين الان قرص دلبري نخورم همه جا كثيف مي‌شود”. آمدم بگويم مرده‌شور خودت و دلبري‌ات را ببرد كه صدايي از غيب مرا روشن كرد و تازه متوجه منظور زمين‌‌شناس محترم كشور دوست و برادر شدم و خطر از كنار گوش همه رد شد.

با نهايت ناباوري اين جمله به ذهنم رسيد كه ما چه مي‌گوييم، آنها چه مي‌گويند. حال در اين وانفسا  هر كه برداشت خود را مي‌كند و هر كس از ظن خود مي‌شود يار ما.

پ.ن: در زبان كشور دوست و برادرمان افغانستان؛ كسي دلبري‌اش مي‌آيد كه دچار غليان معده مي‌شود و به قول خودمان مي‌خواهد عوق وزيه…

امروز هشتم خرداد ماه 1389

 كجا بايد رفت و چه بايد كرد

وقتي غصه‌داري و دلت مي‌گيرد از روزگار

و زبان هم ياري نمي‌كند براي گفتن غصه‌ها…

ساعت: 6:10، گنجشك‌ها با جيك‌جيك مداوم و در هم، حياط خانه را گذاشته‌اند روي سرشان. يادم مي‌آيد بايد بروم سر كار و از حرص دوباره چشم‌هايم را مي‌بندم. ياد خستگي‌ها، دلتنگي‌ها و مشكلات چند روز اخير زنده مي‌شود دوباره و زير لب غر مي‌زنم. ديشب خانه آقاي پدر مهمان بوديم و ماندگار شديم.  

ساعت:7:30، خاله لبخندي به صورتم مي‌پاشد ومهربانانه سفره صبحانه را روبه‌رويم باز مي‌كند. بربري داغ، پنير و گردو و خامه‌خرمايي چشمك مي‌زنند و گرسنكي يادم مي‌‌آيد. صبحانه كه تمام شد، غرغر‌ها دوباره شروع شد.

 ساعت:8، اخم‌آلود خداحافظي مي‌كنم و سپيده(دختر خاله كوچيكه) تا در حياط همراهيم مي‌كند. از باغچه حياط يك شاخه نعنا مي‌چيند و دستم مي‌دهد. با زبان زيبا و معصومانه مي‌گويد: “بو كن تا خوشحال بشي.”

 ساعت8:10، نعنا به دست سوار تاكسي مي‌شوم. بو مي‌كشم شاخه را و لحظه‌اي نشاط خنكي را زير پوستم احساس مي‌كنم. پاكي وجود سپيده و دل كوچك و پاكش كار خودش را كرد و پيغام عاشقانه خدا، امروز اينگونه به دستم رسيد. صداي راننده، مستي نعنا را پراند از سرم و شنيدم كه گفت: “امروز 25 ارديبهشت 89 هم يه روز بسيار خوب مي‌تونه باشه دوستان! چه بخنديم چه نخنديم امروز شروع شده و چند ساعت ديگه تموم مي‌شه. اگه با شادي تمومش كنيم، كه البته به خودمون بستگي داره، كمتر ضرر كرديم. معماي پيچيده زندگي به راحتي قابل حله اگه خود ما بخوايم.”

همه بدون هيچ اظهار نظري منتظر بقيه حرف‌هاي راننده بودند.”بله، به قول آقاي خيام: با چرخ مکن حواله کاندر ره عقل، چرخ از تو هزار بار بیچاره تر است. آدم بايد از اين همه زيبايي لذت ببره و اخم به زندگي رو كنار بذاره….”

اينكه اين‌ها را چرا راننده گفت، نمي‌دانم ولي مي‌دانم خدا به كمك فرشته‌ها بسته‌هاي كوچكي را امروز صبح، پيش از آن كه از خواب بيدار شوم، گذاشت در جيب آدم‌هاي غريب و آشناي اطرافم تا محبت و دوست داشتن خودش را به من يادآوري كرده باشد. حتي اگر يك روز من بداخلاق و بي‌حوصله باشم و از صبح بناي گله و شكايت را گذاشته باشم.

ساعت:8:20به بعد، اخم را از صورت و دلم شسته‌ام و مي‌خواهم روز خوبي را با اين همه پيغام‌هاي عاشقانه داشته باشم

 ساعت18:20، نعنا روي ميزم جا خوش كرده و خشك شده. ولي هنوز حرف‌هاي سپيده، مرد راننده و يادآوري مهر خداوندي در خاطرم مي‌رقصند…

به اندروني فيروزه‌ها وارد كه مي‌شوم، نفسم تنگ مي‌شود بس كه نم دارد هوا. فيروزه‌ها پايان دل زمين جا خوش كرده‌اند و صداي تيشه زمين‌شناسان و معدن‌كاران خواب هزارساله‌شان را بيدار مي‌كند.فيروزه‌ها خوابند در لابه‌لاي هزار توي تاريك زمين و من هم كه چراغي ندارم محرومم از ديدنشان. نور دوربينم گاهي شكارشان مي‌كند كه به چه زيبايي قاب شده‌اند بر پيكره ديواره‌هاي سنگي و دلم مي‌خواهد چنگ بيندازم به ميانشان و مشتي بردارم براي لاي موهايم و ميان گردنم. آبي‌شان در تاريكي دل زمين نوازش مي‌دهد چشمم  و روحم را كه من به غايت عاشق آبي فيروزه‌اي بوده‌ام. فيروزه‌ها با دستان خشن مردان معدن بيرون مي‌آيند و چنان چشم‌ها را خيره مي‌كنند كه سال‌هاست جا خوش كرده‌اند ميان فرهنگ و تمدن سرزمين‌مان ايران. من كه ايرانيم؛ نام سنگ قيمتي كه مي‌آيد، معدن فيروزه نيشابور در ذهنم تداعي‌ مي‌شود. معدني كه پس از هفت هزار سال هنوز چراغي روشن دارد.


دعاهايت را بنويس…

نفس كه مي‌كشم، با من نفس مي‌كشد

قدم كه برمي‌دارم، با من قدم بر مي‌دارد

اما وقتي مي‌خوابم او بيدار مي‌ماند تا خواب‌هايم را تماشا كند

او مسئول آن است كه خواب‌هايم را تعبير كند

او فرشته من است

همان موكل مهربان

اشك‌هايم را قطره‌قطره مي‌نويسد و دعاهايم را يادداشت مي‌كند،

آرزوهايم را اندازه مي‌گيرد و هر شب مساحت قلبم را حساب مي‌كند،

و وقتي مي‌بيند دلتنگم، پا در مياني مي‌كند و كمي نور از خدا مي‌گيرد و در قلبم مي‌ريزد تا دلم كوچك نماند.

به فرشته‌ام مي‌گويم:

“از اينجا تا آرزوهاي من چقدر راه است؟

من كي به ته رؤياهايم مي‌رسم

خيال من كي لباس واقعيت به تن مي‌كند؟”

“مي‌گويم من از قضا و از قدر واهمه دارم

من از تقدير مي‌ترسم

از سرنوشتي كه خدا برايم نوشته است

من فصل‌هاي آينده را بلد نيستم

از صفحه‌هاي فردا بي‌خبرم

نمي‌دانم در صفحه‌هاي بعد چه خواهند نوشت.”

“مي‌گويم: كاش قلم در دست خودم بود

كاش خودم مي‌نوشتم…”

فرشته‌ام به قلم سوگند مي‌خورد

و آن را به من مي‌دهد و مي‌گويد:

” بنويس،

دعاهايت را بنويس

رؤياهايت را هم

خيالت را و آرزويت را

فكرت را بنويس و ذكرت را

هر چه كه مي‌خواهي…”

“بنويس كه دعاهايت همان سرنوشت توست

و جز آن سرنوشت ديگري نيست

تقديرت همان است كه قبلا” نوشته‌اي…”

شب است

شبي از هزار شب بهتر

فرشته‌ها پائين آمده‌اند و تا پگاه درود است و سلام

قلم دست من است و مي‌نويسم

مي‌دانم تا قبل از طلوع آفتاب تقديرم را خدا به فرشته‌ها خواهد گفت. 

“عرفان نظرآهاري”                                     

دلم براي نوشتن دعاها و آرزوهايم تنگ است،

براي شب‌زنده‌داري‌ها، راز و نيازها و نيايش‌هاي شب‌هاي قدر،

دلم براي خودم و خدا تنگ است…

انگشتان بهار نُت هر ساله‌اش را روي دل و ذهنم ضرب مي‌گيرد و به فكرم وا مي‌دارد. دُ، كه مي‌آيد دوباره به ياد مي‌آورم زمستان امسال هم رفت و باز بهار آمد. بهاري متفاوت با سال‌هاي قبل. متفاوت هم از اين بابت كه سال گذشته چقدر اتفاقات جورواجور افتاد و هم اينكه امسال هم مطمئنا” سال متفاوتي خواهد بود.

دوباره ياد بچگي‌ها و بي‌خيالي‌هاش مي‌افتم و دوباره دلم مي‌خواهد هميشه بچه باشم. دوباره جيك‌جيك گنجشك‌ها روي درخت‌هاي تازه جوانه زده، دوباره هزار تا تبريك تكراري سال نو، دوباره روز از نو، روزي از نو.

مثل دوره كردن، دوره كه مي‌كنم دفتر روزگارم را، بعضي جاها مي‌خندم، بعضي‌ها‌ را تندتر ورق مي‌زنم و صفحه‌هايي را هم چند ساعت طول مي‌كشد تا بخوانم.

مثل دار و ندارم از دنيا كه يك دل كمي تا قسمتي مهربان است. دلي كه با كساني كه دوستشان دارد، مهرباني مي‌كند، هر چند ممكن است اين مهر را فرياد نزند و اين يعني اينكه صاحب دلم در دوستي‌ها آدم پنهان كار و سياست‌بازي نيست. و همينطور قلبي بسيار گسترده اندازه صفحه تلويزيون آقاي پدر اينا و غروري سخت‌گير كه خيلي جاها زنجير شده به پاي دلم.

د، دوستي را هم با خودش دارد. دوستي‌هايي كه به قول يك دوست خيلي نازنين، خالصانه‌ترين آنها را در گفتار و بيشتر در عمل با دوستان دوست‌داشتني‌مان‌ تقسيم مي‌كنيم و آدم‌هايي با اين شيوه دوستي، دير انتخاب مي‌كنند، تا جايي كه بخواهند پاي انتخابشان مي‌ايستند، تعارف و من و تو در رابطه‌هايشان ندارند، دير رنج هستند، بيشتر يقين دارند تا شك، اما، اما، اما…… وقتي يقينشان به شك تبديل شود، ديگر در روي يك پاشنه نمي‌چرخد؛… ز بامي كه برخاستند، مشكل نشينند، شايد هم ديگر هرگز ننشينند.

د، مثل دوستت دارم‌هاي فراواني كه بدهكارم هنوز و امسال بهار شروع مي‌كنم به گفتنشان كه طلب‌كارم نباشند خلق خدا، تا بهارهاي سال بعد كه دوباره سبزه‌ها سر زدند از خاك، كسي وام‌دارِ” دوستت دارم” گفتنم نباشد. مي‌خواهم امسال بيشتر بگويم تا خداي ناكرده لال از دنيا نروم.

رِ، مثل روزگارم كه رقاص خوبي از من ساخته از بس كه هر روز انگشانش سازي جديد كوك مي‌كند. من هم كه با ساز زمانه هماهنگ و رفيق هستم و به ساز مخالف رقصيدن در مكتبم نيست.

يا روشنفكري‌ها كه گاه كار دست دلم داد هر سال و آدم نشدم سال بعد و دوباره همان آمد به سرم كه سال قبل گرفتارش شده بودم. بهار امسال چراغ روشنفكري خاموش و مي‌زنم به جاده لمپنيسم.

و رسم فرزندي، دوستي، خواهري، شاگردي و عاشقي و خيلي رسم‌هاي ديگر كه خوب به جا نياوردم. بهار امسال رسم‌ها و نقش‌ها را بيشتر درمي‌يابيم و من و خيلي‌هاي ديگه قول خواهيم داد، عشق حقيقي را كه نيازي به بازي‌هاي رمانتيك، گل سرخ، سوگند خوردن و ابراز تعهد و شمع روشن كردن و كادو پيچي و اينجور بازي‌ها ندارد -اما به قلب آدم‌ها گرمي مي‌بخشد- را بيشتر دريابيم.

مي، يعني اين كه مي‌خواهم فكر كنم امسال با سال‌هاي قبل متفاوت است. مي‌خواهم امسال خوشحال‌تر از سال قبل باشم. بيشتر بخندم، بيشتر عاشقي كنم و بيشتر كوه بروم. مي‌خواهم باور كنم كه دنيا واقعا” واقعا” واقعا” دو روز بيشتر نيست و متاسفانه يك روزش هم جمعه است و تعطيل. مي‌خواهم از بهار امسال به خاطر خودم هم كه شده با خداي مهربان، بيشتر از گذشته مهرباني كنم تا دنيا با من مهربان‌تر باشد.

فا، كه مي‌آيد فال گوش مي‌ايستم و مي‌شنوم خدا دارد تقدير امسالم را از اول بهار تا آخر زمستان به فرشته‌ها مي‌گويد. لب‌هاي خدا كه حركت مي‌كند؛ چهره فرشته‌ها گاه خندان مي‌شود و گاه در هم مي‌رود. كاش فرشته‌ها پادرمياني كنند و آنها كه مي‌رنجاند دلم را تحويل نگيرند از خدا. فاخته‌اي در دلم مي‌گويد بايد هر سال پخته‌تر و صبورتر از سال قبل باشي؛ بگذار همه تقديرت را برايت بياورند تا فانوس دلت هر سال بهار روشن‌تر و گرم‌تر بسوزد.

براي سُل چيزي ندارم بنويسم، چون به چيزي نمي‌ماند. ياد كساني از خاطرم عبور مي‌كند كه در بضاعتشان نبود تا بفمند چقدر دوستشان دارم. چقدر ناراحتم براي گره‌هاي كوچك زندگي‌ام كه با انگشت باز مي‌شد و سرسختانه و عجولانه به دندان كشيدم و گره‌ها را كور كردم با دندان خامي و غرور.

لا، لاله‌هاي سخاوتمند قلبم هستند كه دسته‌دسته با هر بهار از خاك درونم سركشيدند و صحراي وجودم را پرمحصول كردند و هر رهگذر را به تحسين وا داشتند. لاله‌ها غرور صاحب دشت هستند و امسال هم پرخوشه‌تر روييدند.

سي،همان سيب‌هاي دلم هستند كه يكي‌يكي رسيدند و گاه كالِ كال چيده شدند و به خاطر طعم گسشان، دندان‌زده رها شدند يا رسيدند و رسيدند تا عاقبت به زمين رسيدند.

اما سيني دلم هر بهار و تابستان و پاييز و زمستان پر است از ميوه‌هاي رنگارنگ و چهار فصل براي آنها كه دوستشان دارم، كه دست دراز كنند و بردارند هر كدام را كه دلشان خواست و بچشند از ميوه‌هاي مهربان دلم….

نوشته‌های قدیمی‌تر »

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.