«این شعر را به دل ساده و تنگ ِ این روزهای خودم تقدیم میکنم»
تو چه سادهای و من چه سخت
تو پرندهای و من درخت
آسمان همیشه مال توست
ابر زیر بال توست
من ولی همیشه گیر کردهام
تو به موقع میرسی و من،
سالهاست دیر کردهام.
خوش به حال تو که میپری!
راستی چرا
دوست قدیمیات _ درخت را _
با خودت نمیبری؟
فکر میکنم
توی آسمان
جا برای یک درخت هست.
هیچ کس در ِ بزرگ باغ آفتاب را
روی ما نبست.
یا بیا و تکهای از آسمان برای من بیار
یا مرا ببر
توی آسمان آبیات بکار.
خواب دیدهام
دستهای من
آشیانه تو میشود
قطره قطره قلب کوچکم
آب و دانه تو میشود.
میوهام
سیب سرخ آفتاب
برگهای تازهام
ورق ورق
نور ناب.
خواب دیدهام
شب، ستارهها
از تمام شاخههای من
تاب میخورند.
ریشههای تشنهام
توی حوض خانه خدا
آب می خورند.
من همیشه
خواب دیدهام، ولی…
راستی، هیچ فکر کردهای
یک درخت
توی باغ آسمان
چقدر دیدنیست!
ریشههای ما اگر چه گیر کرده است
میوههای آرزو، ولی
رسیدنیست.
«عرفان نظرآهاری»
خوش به حال تو …
همدردیم دل منم خیلی گرفته اگه خواستی بری منم ببر
ای کاش مثل بامبو بودیم ریشه در اب نه درخاک..که هروقت میخواستیم بدون سختی جابهجا میشدیم و راحت ریشه جدید میزدیم
دوستدارم میدونی که این کار دله گناه من نیــــــــــــــــس تخصیر دله