نفس كه ميكشم، با من نفس ميكشد قدم كه برميدارم، با من قدم بر ميدارد اما وقتي ميخوابم او بيدار ميماند تا خوابهايم را تماشا كند او مسئول آن است كه خوابهايم را تعبير كند او فرشته من است همان موكل مهربان اشكهايم را قطرهقطره مينويسد و دعاهايم را يادداشت ميكند، آرزوهايم را اندازه ميگيرد [...]
بایگانیِ دستهٔ ‘داستانك’
دعاهايت را بنويس…
ارسالشده در داستانك در آوریل 17, 2010 | 11 دیدگاه »
حكايت جوجه اردك زشت
ارسالشده در داستانك در ژانویه 19, 2010 | 18 دیدگاه »
از روز اول (7دي دوران كواترنر) كه سر از تخم بيرون آورد، زشتي انكارناپذيري همراهش بود و همون دليل قانعكنندهاي بود واسه اين كه نشون بده اين بچه زشت هيچ نسبتي با خانواده چشمهاي سبز نداره. البته مامان و باباي مهربونش به خاطر اينكه سرخورده نشه، هيچ وقت بهش نگفتند اونو از جوب آب در خونه در [...]