به اندروني فيروزهها وارد كه ميشوم، نفسم تنگ ميشود بس كه نم دارد هوا. فيروزهها پايان دل زمين جا خوش كردهاند و صداي تيشه زمينشناسان و معدنكاران خواب هزارسالهشان را بيدار ميكند.فيروزهها خوابند در لابهلاي هزار توي تاريك زمين و من هم كه چراغي ندارم محرومم از ديدنشان. نور دوربينم گاهي شكارشان ميكند كه به [...]
بایگانیِ دستهٔ ‘سفرنامهچی’
اندروني هزار توي فيروزهها
ارسالشده در سفرنامهچی در مه 1, 2010 | 9 دیدگاه »